تبليغاتX
آلبالو قرمز

آلبالو قرمز

آلبالو وقتی سیاه میشه خوشمزه ست!


من الآن 27 سالمه!
قبلا یه آدم دیگه بودم، خیلی مهربون، با گذشت، فداکار، مثبت اندیش و خیرخواه.
اینهایی رو که میگم تا همین سه ماه قبل هم جزو خصوصیات من بودن ولی یهو همه چی بهم ریخت، انگار تمام اعتقاداتم (اعتقاد دینی منظورم نیست، اعتقادای که به خودم داشتم رو میگم) خراب شدن، دیگه نمی دونم باید در مقابل اشتباه دیگران، بدخواهی هاشون، کج اندیشی هاشون و خیلی کارهای بد دیگه شون چه کار کنم؟
دیگه خسته شدم از بس همه رو با روی خوش بخشیدم و به روی خودم نیاوردم، و دیگران هم هیچی از این گذشت من نفهمیدن.
خسته شدم از بس سعی کردم آدم خوبی باشم و زندگی آرومی برای خودم و اطرافیانم درست کنم.
خسته شدم از بس آدم قویی هستم و شکست ها و مشکلات نمی تونن اذیتم کنن بعضی وقتها دوست دارم وقتی شکست می خورم گریه کنم و به یکی دیگه تکیه کنم ولی چه کار کنم که نمی تونم.
خسته شدم از بس مشکلات همه رو حل کردم.
ولی الآن سه ماهه که دیگه همه چی بهم ریخته، دیگه آدم سابق نیستم نمی تونم دیگران رو ببخشم و قلبم رو بدون کینه نگه دارم. بخشیدن دیگران از مهم ترین خصوصیت من بود و به خاطر این صفت خیلی از خودم راضی بودم ولی الآن دیگه نمی تونم این کارو بکنم.
خیلی کتاب خوندم، همه کتابهایی که به آدم کمک میکنن تا مثبت باشیم، ولی هیچ فایده ای نداشت.
توی این 27 سال (یعنی از وقتی حالیم شد) همیشه سعی کردم جوری زندگی کنم که خودم آرامش داشته باشم و این آرامش رو در بخشیدن پیدا کرده بودم، بخشیدن خودم و دیگران.
ولی این سه ماه همه چی عوض شده دیگه نه می تونم خودم رو ببخشم نه دیگران رو.
آرامش زندگی م رو از دست دادم.
یه موقع فکر نکنید اتفاق خارق العاده ای افتاده که من اینطوری شدما! نه بابا همه چیز زندگی م مثل قبله.
فقط من مثل قبل نیستم.
نمی دونم اسم این قسمت از زندگی م رو چی بذارم، فکر می کنم یه چیز تو مایه های انقلاب فرهنگیه!
ولی یه چیزی رو می دونید: قبلا که همه رو می بخشیدم بیشتر از زندگی م لذت می بردم.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 13:19  توسط شیرین  | 

 

سال ها قبل من یه نامزدی داشتم که آدم زیاد خوبی نبود و منو یه خرده بیش از حد آزار می داد!

من اون موقع فقط ۱۹ سالم بود و فکر می کردم عشق واقعی اونه که تحت هر شرایطی به کسی که

عاشقش هستی پایبند بمونی و همه ی مشکلاتی که اون برات به وجود میاره رو با آغوش باز پذیرا

باشی!  (خُب کم تجربه بودم و مثلاْ عاشق)

به هر حال سال های سختی رو و یا شاید سال های وحشتناکی رو با اون گذروندم و همچنان آزار و اذیت

هاش رو تحمل می کردم و جالب اینجاست که ادعا می کرد خیلی دوستم داره!!

 گذشت این سال های سخت به من خیلی فشار آورد و تحت شرایط خاصی تصمیم گرفتم

برای همیشه بذارمش کنار.

تصمیمم رو عملی کردم و تازه اون موقع بود که فهمیدم احساسی که من بهش دارم اصلاْ عشق نیست! 

یعنی همه چی نابود شده بود. هیچ احساسی در میون نبود یا در واقع باقی نمونده بود! 

جالب اینکه برای اون کاملاْ عکس این موضوع اتفاق افتاد:

تمام عکس های منو چسبونده بود به دیوار اتاقش و دائم برای من بی قراری می کرد طوریکه خانواده ش

رو مجبور کرد پادرمیونی کنن. ولی من از موضعم عقب نرفتم.

مریض شد و کارش به بیمارستان روانی کشید! من فکر می کنم از عذاب وجدان روانی شده بود.

به هر صورت این عشق کذایی گذشت و رفت.

سال ها بعدش من ازدواج کردم و الآن تازه دارم می فهمم عشق یعنی چی و چه ارزشی داره.

ولی اون هیچ وقت ازدواج نکرد.

هفته پیش شنیدم که مرده!!

خیلی براش متاثر شدم. یاد تمام خاطرات فراموش شده م افتادم.

یه دسته رز سفید خریدم و رفتم سر خاکش. وقتی اسمش رو روی سنگ قبر دیدم ناخودآگاه اشک هام 

ریخت. 

 انگار همه خاطرات تلخ و شیرین منو دفن کرده بودند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:15  توسط شیرین  | 

 

یه مدته سرم خیلی شلوغه، امتحان زبان ایتالیایی داشتم، در حال نوشتن پایان نامه ام بودم و خیلی کارهای دیگه...
خوشبختانه امتحانم رو قبول شدم و می تونم ویزای تحصیلی بگیرم.
ولی الآن که می تونم برم دچار سردرگمی شدم، همش اعصابم خرده! عین خروس جنگی شدم، هم دلم میخواد برم هم دلم نمیخواد برم، نمی دونم با این حس گوهی که دارم چی کار کنم؟!!
تازه یه چیز دیگه هم هست هنوز نتونستم دفاع کنم، استاد احمقم هم گیر داده ول کن نیست، نه پایان نامه م رو می خونه نه میذاره من دفاع کنم اه اه اه اه !!! گند بزنه به هر چی استاد راهنماست!!
عین آدمهایی که دم مرگن دلم داره واسه دوستام، شب نشینی هامون، مسافرت های مسخره مون، شرکت، اون دوست کوچولوی دو ساله م، مامان و بابام، داداشام، وسایل خونه م، پتوم و خیلی چیزهای دیگه تنگ می شه!!!!
نمی دونم چی میشه، می ترسم برم اونجا پشیمون شم از اومدنم، یا بر عکس برم اونجا و دیگه دلم نخواد برگردم!!!!
این دومی خیلی بدتره!!!!
شبها واسه اینکه به خودم دلداری بدم می شینم فکر میکنم:
میرم دکتری می گیرم، اونوقت میام میزنم تو سر استاد راهنمای خرم!
میرم تمام اروپا رو می گردم، اونوقت بعدا بچه م تا بهم گفت تو مال 20 سال پیشی عکسام رو بهش نشون میدم تا خفه شه!
میرم دیسکو و تمام عقده هام رو در میارم، اونوقت دم مردن حسرت نمی خورم!
میرم کنار دریا برنزه می شم، اونوقت کلی ذوق می کنم!
میرم هشت پا و صدف و مرکب ماهی و ... می خورم، بعدش دیگه حیوونی نیست که نخورده باشم ( البته غیر از موش و سگ و گربه) !
بدون ویزا می تونم برم آمریکا، بعدش از اونجا کلی به بعضی از دوستهای احمقم پز میدم!
میرم رستوران چینی ها تا موش و سگ و گربه هم بخورم، بعدش حتما می میرم!
....
کلی فکرهای احمقانه دیگه هم میزنه به سرم که روم نمیشه بنویسم!!

راستش دلم واسه شوهرم هم خیلی میسوزه بیچاره نمیدونه با کدوم ساز من برقصه! اگه  الآن اروپا بودیم حتماً خودشو از شر من راحت میکرد!!
می دونم وضعم خیلی خرابه باید برم پیش یه روانپزشک!

کمکم کن... کمکم کن...

نذار اینجا بمونم تا بپوسم

کمکم کن... کمکم کن

نذار اینجا لب مرگُ ببوسم!

این هم حسن ختام نوشته هام بود که مطمئن شید دیونه شدم.
راستی معنی اون چیزی که اون بالای بالا نوشتم میشه دنیای انی!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 11:48  توسط شیرین  | 

 

از عید زیاد خوشم نمیاد. راستش بچه که بودم خیلی خوشم میومد به خاطر لباس عیدی به خاطر سفره هفت سین به خاطر ماهی قرمز کوچولویی که برام می خریدن به خاطر عیدی هایی که می گرفتم به خاطر شیرینی و آجیل مخصوص شب عید به خاطر مسافرت ها و مهمونی های  فامیلی مون به خاطر بازی گوشی به خاطر تعطیلی مدرسه به خاطر کارتونهای ویژه عید و یه عالمه چیز دیگه.

ولی الآن دیگه از هیچ کدوم اینا خوشم نمیاد چون دیگه بزرگ شدم!! امان از این بزرگ شدن مسخره!!! از بزرگ شدنم هم بدم میاد اصلا به خاطر همینه که از عید بدم میاد!!!

امسال رفتم واسه خودم سفره هفت سین چیدم یه سفره خوشگل ولی حال نکردم اصلا به نظرم کار جالبی نیومد! رفتم یه سری لباس نو واسه عیدم خریدم ولی بازم حال نکردم! عیدی گرفتم ولی خوشحال نشدم!

نمی دونم چرا الآن چند ساله که عید خوشحالم نمی کنه؟ به شوهرم گفتم سال دیگه از قبل از تحویل سال بریم مسافرت شاید بهم خوش بگذره ولی نمی دونم نظر جالبیه یا نه؟!

بدتر از همه دید و بازدیدهای مکرر و مسخره ست که حالمو می گیره!! به نظرم بدترین قسمت عید همینه.

از لحظه تحویل سال بیشتر از همه بدم میاد. چی میشد به جای اینکه هر کی بشینه تو خونش و زل بزنه به تلویزیون که کی سال عوض میشه همه می رفتن توی یه میدون بزرگ و با هم جشن میگرفتن؟! اون وقت آدم لحظه تحویل سال این همه دلش نمی گرفت.

اصلا کی گفته که سال تحویل هر کی باید خونه خودش باشه؟!! من این رسم مسخره رو دوست ندارم.

امسال عید از همه عیدهای دیگه بدتر بود چون دو سه روز بعد از سال نو شوهرم رفت و تا یه هفته دیگه هم نمیاد! نبودنش خیلی منو اذیت میکنه.

امسال تنهایی هم به همه بدی های عید اضافه شد!!!!

از یه چیزهای عید خوشم میاد:

از سنبل ولی حیف که عمرش کوتاهه.

از دعایی که هر کی تو دلش سر سفره هفت سین و لحظه تحویل سال می کنه.

از حافظ خوندن بعد از تحویل سال.

ولی میدونید چیه وقتی بچه بودم از هیچ کدوم اینها خوشم نمیومد!!

یه تصمیمی گرفتم: می خوام سال دیگه عید به جای اینکه واسه خودم لباس نو بخرم برم واسه بچه های محتاجی که می شناسمشون لباس بخرم. شاید این جوری بتونم دوباره با عید آشتی کنم!!

 

 از اینکه به کسی بگم سال نو مبارک هم خوشم نمیاد واسه همین به همتون می گم ایشالا سال ۸۶ با خودش براتون یه زندگی شاد و بدون غم به همراه داشته باشه و همه شما به آرزوهای خوب خوبتون برسین.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 2:44  توسط شیرین  | 

 

این سال نویی من موندم تنهای تنها و شوهر جون بنده تشریف بردن خارجه!

شما جای من بودین چیکار می کردین؟!

حالا دیدین من چه دختر خوبیم! اجازه دادم شوهرم تنهایی بره مسافرت.

واسه همین افسردگی گرفتم و وبلاگ نوشتنم نمیاد!!

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 23:26  توسط شیرین  | 

پارسال این موقع یک ماه بود که شوهرم، شوهرم شده بود.
تازه از اروپا اومده بود، فارسی رو خوب بلد نبود، فکر میکرد همه ایرونی ها از جمله خانواده محترم خودش الکلی هستن! و برای همه شون تأسف می خورد! عاشق جشن ها و شب نشینی های خانوادگی شون بود( البته هنوز هم هست)، تا بهش میگفتن بریم فلان جا، می پرید! اگر هم میرفتن فلان جا و بهش نمی گفتن، خودش زنگ میزد هماهنگ می کرد و بهشون می پیوست!!!( البته الآن دیگه با تلاشهای شبانه روزی من، قبول کرده فقط جایی بره که دعوت باشه)، یه طبل داره که طبق عادت فکر میکنه توی تموم مهمونی ها باید حتما یه حالی به بقیه بده و دیگران از هنرش فیض ببرن!(البته الآن دیگه زیاد این کارو نمی کنه، از بس من بهش گفتم واسه من بزن نه بقیه!!!)
این از این.

قرار بود چهارشنبه سوری کل این فامیل محترم که تقریبا 32 نفرن (با احتساب خاله و دایی و دخترها و دامادها و نوه های محترم) به همراه یک خانواده 7 نفری دیگه برن ویلای جنگلی همون خانواده 7 نفری بیچاره و مراسم چهارشنبه سوری رو اونجا اجرا کنن.
ویلای مذکور شامل یه هال 20 متری، یه آشپزخونه 6متری، یه اتاق خواب 8متری بود!
حالا خودتون تصور کنید ما چطوری اونجا جا شدیم!
.
.
.
ساعت 8 ما توی ویلا بودیم، خوشبختانه جزو نفرات اول بودیم در نتیجه سریع روی مبل نشستیم و موقعیت استراتژیک خودمون رو حفظ کردیم!
تا ساعت 9 دیگه همه اومده بودن، بیچاره اونهایی که دیر اومده بودن!!
اول شروع کردیم به خوردن یه سری نوشیدنی های گرم کننده! به همراه آجیل، بعد از اینکه همه گرم شدیم رفتیم بیرون و یه آتیش به بزرگی همون خونه ای که توش بودیم درست کردیم، خیلی باحال بود.
نکته مهم: فامیل های شوهر جون بنده همه شون قد بلندن، مثلا شوهرم یه دختر خاله داره 180 سانتی متر، یه خواهر داره 181 سانتی متر یه برادر داره 196 سانتی متر! از همه کوتاهتر منم با 171 سانتی متر! به خاطر همین آتیش به بلندی هر چه تمامتر درست شد.
یه حلقه بزرگ دور این آتیش زده بودیم و با کمک ضبط ماشین می رقصیدیم. البته بقلی هامون هم اومدن توی حلقه ما و این حلقه بسی فراخ شد!!
وقت پریدن از روی آتیش رسید، هیچ کی جرأت نمی کرد طرفش بره، من و دخترخاله شوهرم تصمیم گرفتیم بپریم! هماهنگ کردیم که من از این ور بپرم اون هم همزمان از اون ور بیاد! جوگیر شده بودیم یا زیادی مشروب خورده بودیم نمی دونم!! به هر حال پریدیم!!!
شوهرم که تازه منو دیده بود، داشت پس می افتاد!! بعد از پرش مذکور دوان دوان خودشو رسوند به من و تا آخر آتیش بازی فقط اجازه داشتم برقصم!!!
دور آتیش همه از نوشیدنی های معروف می نوشیدن و فکر میکردن چون چهارشنبه سوری فقط یه بار در سال اتفاق می افته می تونن امشب رو مست کنن!!

حالا اصل ماجرا:
بعد از اینکه آتیش بازی تموم شد و همه حسابی مست کردن البته بیشتر آقایون مست بودن تا خانمها! رفتیم توی ویلای فسقلی خودمون برای خوردن شام و اجرای بقیه مراسم.
صاحب ویلا اهل ذوق هستن و فلوت می نوازند در نتیجه از همه مهمون هایی که اندک هنری در نواختن و آواز خوندن داشتن درخواست شد برای اجرای یک ارکستر سمفونی با هم همکاری کنند!!!
با توجه به شیشه هایی که قبلا خالی شده بود! تصور کنید این ارکستر سمفونی به چه صورت برگزار شد!!!!!
بعد از اینکه شام تموم شد، شوهر من که سازش رو با خودش آورده بود! ( گفتم که!!) به همراه صاحب ویلا شروع کردن به نواختن.
وااااااااااای نمی دونین چقدر خارج میزدن!! ولی اصلا به روی خودشون هم نمی آوردن، هر چی من واسه شوهرم چشمک و ابرو و پیس و نوچ و هزار تا علامت دیگه می فرستادم که بابا لااقل درست بزن! هیچ فایده ای نداشت که نداشت!!!!
یکی از فامیل های شوهرم که از بد روزگار یه ته صدایی هم داره و کلا آدم فیلمیه شروع کرد به آواز خوندن!!!
من که دیگه از علامت دادن خسته و نا امید شده بودم با شنیدن صداش و نوع خوندنش منفجر شدم! باور کنید انگار داشت توی یه ارکستر واقعی و بزرگ مراسم اجرا می کرد و هی از همه می خواست سکوت رو رعایت کنن و همه حواسشون رو بدن به ایشون!!
تصور کنید شوهر من با یه طبل گنده وسط پاش! و اون آقا که اتفاقا خیلی هم کوچولو و ریزه میزه ست با یه فلوت کوچولوتر از خودش گوشه لبش و اون حالت خنده دار فلوت زدن! و اون پسره دلقک با اون طرز خوندنش!!!!
شما جای من بودین نمی خندیدین؟!
این مراسم گوش خراش ولی خنده دار یک ساعتی طول کشید!! یهو داماد صاحب ویلا که اتفاقا شیشه های زیادی هم خالی کرده بود وارد صحنه شد و شروع کرد به خوندن یه شعر مسخره و قدیمی که از قضا اسم مادرشوهرم و خواهرش هم توی این شعر بود و اون مرتیکه هی این دوتا اسم رو تکرار میکرد!! عمدا بود یا سهوا نمی دونم، هر چی که بود داشتم می مردم از بس هی خودمو نگه داشتم که نخندم!!! مخصوصا با دیدن قیافه مادرشوهرم که وقتی عصبانی می شه واقعا خنده دار می شه!!! حالا شما فکر کنید من چه طوری خودمو نگه داشتم؟!! قیافه من خودش سوژه خنده شده بود!!
بعد از همه اینها برادر شوهرم و خانمش که از اول اونجا نبودن به جمع ما پیوستن، فکرشو بکنید همه مردها پاتیل بودن و جاری من که از قضا خوشگل و خوش تیپ هم هست وارد شد(البته خانمهای خودشون هم آخر تیپن)، آقایون محترم هم از مستی شون سوء استفاده کرده و یکی یه ماچ از جاری من گرفتن!!!!
من با دیدن این صحنه واقعا دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و ترکیدم از خنده!! جاری بیچاره من هاج و واج مونده بود که اینجا چه خبره!! و هی به من نگاه می کرد و بهم فحش میداد که نخند احمق!!!!
بعد از اینکه مراسم ماچیدن جاری من تموم شد!! اومد کنارم نشست و شروع کرد به فحش دادن!!! البته زیر زبونش طوری که فقط من می شنیدم!! و هی تند تند سیگار می کشید!!
تازه!!! یکی از همین آقایون که حد خودش رو نمی دونست رفت توی ماشین برادرشوهرم بالا آورد!!! من نمی دونم جنگل به این بزرگی اون احمق واسه چی رفته توی ماشین بالا آورده!!!!! فقط یه آدم مست می تونه این کارو بکنه!!!! مگه نه؟
وقتی جاریم رفت سوار ماشینشون بشه قیافه ش دیدنی بود!!!!!!!!!
خدایی ش دلم براش سوخت!! طفلی.

به هر حال اون شب هم تموم شد و همه برگشتیم خونه، ولی شب واقعا به یاد موندنی بود!!! خیلی خوش گذشت و خیلی خیلی خندیدیم!!

آخر شب شوهرم بهم گفت واقعا اینا الکلی هستنا!!! من توی عمرم ندیدم هیچ کی این همه الکل بخوره!!
منم بهش گفتم نه بابا اینجا همه همین جوری الکل می خورن و هیچ کی به هیچ کی نمیگه الکلی!!!

و اما چهارشنبه سوری امسال:
دوباره رفتیم به همون ویلای فسقلی خودمون، با این تفاوت که دیگه آقایون به اندازه پارسال مست نکردن، و هیچ کی جاری بنده رو نماچید!!
من هم وقتی داشتم از روی آتیش می پریدم افتادم! البته شانس آوردم توش نیفتادم!!!!
شوهر جون بنده هم به همراه صاحب ویلا دوباره نوازندگی فرمودند!!
امسال خیلی بیشتر از پارسال خوش گذشت، چون همسایه بقلی ویلا 20 جفت دختر و پسر دعوت کرده بود، 20جفت!!! خیلی با حال شده بود.

همه عین خر کیف کردن!!!!!! جای شما خالی!






+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 12:47  توسط شیرین  | 


دیروز صبح ساعت 12 از خواب بیدار شدم! یه قهوه خوردم، کتاب زهیر پاءلو کوءیلو رو تموم کردم، آخر کتاب کلی خندیدم، به خاطر اینکه مردِ بعد از دو سال و چند ماه که دربدر دنبال زنش می گشته، پیداش میکنه و می فهمه زنش از یکی دیگه حامله ست! اون هم در کمال سخاوت از زنش می خواد برگرده خونه!
بعدش رفتم ناهار درست کردم، خورشت قیمه! آره بابا بلدم، وب نوشتن تنها هنرم نیست!!
ساعت 2:30 شوهرم از خواب بیدار شد، قهوه خورد و با هم گپ زدیم، ساعت 4 ناهار خوردیم.
قرار بود ساعت 5 شوهرم بره خونه دایی ش واسه یه کاری، من هم یه خرده سرگیجه و حالت تهوع داشتم، تصمیم گرفتم از فرصت سوء استفاده کنم و خودمو شدیدا بزنم به مریضی تا زیاد مجبور نباشم تنها بمونم خونه!

و اما ماجرا...
رفتم یه بالشت برداشتم و وسط هال روی زمین! دراز به دراز خوابیدم!
شوهرم وقتی منو دید ترسید بیچاره، خداییش همون لحظه با خودم گفتم پاشم و بهش بگم شوخی کردم، ولی قسمت بدجنس وجودم نذاشت!
طفلکی عین مرغ سرکنده بال بال می زد، منم اصلا عین خیالم نبود! فقط بهش گفتم ببین زود برگرد فکر کنم اگه یه خرده بخوابم بهتر می شم.
اون هم با چهره ای به شدت نگران رفت و 45 دقیقه بعدش برگشت! در واقع در نوع خودش رکورد ثبت کرد!!!
از بخت بد من زن دایی شوهرم قبلا نرس بوده و شوهرم همه ماجرا رو براش تعریف کرده، از بس نگران بوده بیچاره، و اون هم تجویز کرد باید سرم و آمپول ب کمپلکس بزنم تا سرحال شم!!
من سریع از جام بلند شدم و گفتم فکر کنم دیگه کم کم دارم بهتر می شم نیازی به این کارا نیست! ولی شوهرم که کلی نگران من شده بود پاشو کرد توی یه کفش که باید بریم اورژانس!! ای خدا این چه مصیبتی بود روز تعطیلی!!
من هم با بی میلی و کلی غرغر رفتم، دکتر فشارم رو گرفت، به خدا از ترس آمپول جدی جدی حالم بد شده بود! فشارم اومده بود روی 9 !!!!
دکتر هم برام سرم و آمپول تجویز کرد و الکی الکی یک ساعت و نیم زیر سرم روی تخت بیمارستان خوابیدم!!! بدترین قسمتش این بود که 5 تا آمپول تقویتی برام نوشت که تا 5 روز باید بزنم! باور کنید همین الآن که دارم تایپ میکنم از تصور آمپول عضلات یه جاییم منقبض شده!!!!
بعدش هم شوهرم منو برد بهم جیگر داد، باور کنید داشتم بالا می آوردم، ولی جرأت نداشتم بگم دیگه نمی خورم!!! می ترسیدم دوباره منو ببره دکتر و معلوم نبود این دفعه دیگه چه بلایی سرم بیاد!!
این هم جریان یه روز تعطیل که من به خودم زهر کردم، فقط به خاطر یه دروغ کوچولو!!!
به خدا دیگه از این کارها نمی کنم، قول میدم!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 16:16  توسط شیرین  | 

دلم خیلی گرفته، یاد یه خاطره ای از گذشته افتادم، خواستم یه یادی ازش کرده باشم که این پست رو نوشتم.
اون موقع تازه دانشگاه قبول شده بودم، 19 سالم بود، یه دختر کمی تا قسمتی خجالتی، بشاش، نسبتا درس خون، و یه سری خصوصیات دیگه.
یادمه یه روز یکی از پسرهای هم رشته ایم رو دیدم که خیلی ازش ترسیدم، راستش خودم هم نمی دونم چرا! هنوز هم نفهمیدم! نمی دونم اون موقع به نظرم آدم خیلی گنده ای اومد، یا من هنوز کوچولو بودم( چون در حالت کلی من جزو دخترهای قد بلند به حساب میام)، هر چی که بود ازش ترسیدم.
به قول معروف سال بالایی من بود، دو سال جلوتر از من بود ولی از نظر سنی 5سال از من بزرگتر بود. آدم خیلی خنده رو و پرجنب و جوشی بود، فعالیتهای سیاسی هم می کرد، توی دانشگاه همه می شناختنش. ولی من هر وقت می دیدمش راهمو کج می کردم که روبروش در نیام!! ولی اون هر وقت منو میدید از دور میخندید و میومد طرفم!
بعدش کم کم فهمید که من ازش دوری میکنم، حتی یه بار هم جواب سلامش رو ندادم، دیگه سعی نکرد به من سلام کنه یا بهم بخنده.
سالها گذشت و هر دو مون فارغ التحصیل شدیم، و من دوباره کنکور شرکت کردم و ارشد رشته خودم رو قبول شدم، هفته اول دانشگاه فهمیدم که همون آقایی که این همه سال ازش فرار می کردم همکلاسی م شده!!!
باور نمی کردم، اولش کلی خجالت کشیدم! ولی این بار دیگه ازش نمی ترسیدم، هیچ چی تغییر نکرده بود هنوز خندان و پرتحرک بود.
اومد طرفم بهم سلام کرد و واستاد تا جوابش رو بدم، من هم انگار نه انگار که قبلا چه کار می کردم! بهش سلام کردم و با هم خوش و بش کردیم، گفت خوشحالم که دوباره شما رو می بینم و خوشحال ترم که هم کلاسی شدیم!
من هم خندیدم چون دقیقا منظورش رو فهمیده بودم!
من فقط 7 تا همکلاسی داشتم در نتیجه با هم راحت بودیم و تا حدی صمیمی، اون هم یکی از هم کلاسی هام بود مثل بقیه، ولی من هنوز نمی تونستم باهاش راحت باشم!
یکی از مواردی که همیشه بهم می گفت این بود که چرا کلاس های صبحت رو نمیای؟ من هم می گفتم چون خوابیدن صبح رو خیلی دوست دارم!
یه روز بهم گفت اگه سه روز ساعت 7صبح بیدار شی و بهم sms بدی که بیداری برات یه جایزه خوب می خرم!
من هم قبول کردم، سه روز بیدار شدم و بهش اطلاع می دادم که بیدارم و بعدش دوباره می گرفتم می خوابیدم!
اون هم این موضوع رو فهمیده بود و روز آخر بهم گفت با اینکه تقلب کردی ولی من برات جایزه میخرم! من گفتم نه من جایزه نمی خوام فقط واسه اینکه بهت ثابت کنم زود بیدار شدن کاری نداره این کارو کردم!
چند روز گذشت و بهم زنگ زد که کجایی جایزه ت رو برات بیارم؟ من هم گفتم من جایزه نمی خوام، ازش پرسیدم خواهر داری؟ گفت آره! گفتم از طرف من بده به خواهرت!
گفت ولی من این رو واسه تو خریدم دوست ندارم بدمش به کس دیگه!
ولی من قبول نکردم، بعدا فهمیدم که یه عطر کنزو برام خریده بود.
فردای اون روز باهاش یه قرار داشتم، البته کاری بود، از دست من یه خورده ناراحت بود ولی من به روی خودم نیاوردم.کارامون تموم شد و قرار شد فردای اون روز یه نرم افزار برام بیاره، قرارمون ساعت ده صبح جلوی دانشکده بود.
یکی از روزهای خیلی سرد زمستون بود، تقریبا نیم ساعت اونجا معطل شدم ولی نیومد، کلی غر زدم و بهش فحش دادم! در همین اثنا یکی از هم کلاسی هام رو دیدم، پریشون بود، بهش سلام کردم گفتم چته؟ گفت مگه نمی دونی چی شده! فلانی دیشب ایست قلبی کرد.
همونی که من هیچ وقت جواب سلامش رو نمی دادم،
همونی که من همش ازش فرار می کردم،
همونی که من جایزه م رو ازش نگرفتم و قلبش رو شکستم، همون قلبی که الآن دیگه نمی تپه،
همونی که من نیم ساعت بهش فحش دادم که چرا نمیاد.
به همین سرعت! مرده بود. انگار هیچوقت نبوده، انگار اون لحظه زمان متوقف شده بود، همه جا خاکستری بود،
من شوکه شده بودم، اشکهام گلوله گلوله می ریخت روی پالتوم، صدام توی گلوم خفه شده بود، قلب من هم انگار واستاده بود، نمی دونستم کجا برم، نمی دونستم بعد از این باید چه کار کنم، نمی دونستم واقعا چی شده، یادم نیست چقدر گریه کردم، یادم نیست چی می گفتم، یادم نیست اون موقع به چی فکر می کردم، فقط این رو خیلی خوب یادمه که چقدر زود دیر می شه، یادمه این جمله همش توی سرم بود.
بابام بهم گفت اگه می خوای حالت یه خرده بهتر شه برو توی مراسم عزاداریش شرکت کن و حتما برو سر خاکش.
چند روز بعدش با چندتا از دوستان و هم کلاسی ها رفتیم به شهری که زندگی می کرد واسه مراسم هفتمش، توی راه یکی از دوستاش راجع به احساسی که اون نسبت به من داشت و من ازش بی خبر بودم واسم صحبت کرد، من حتی دیگه نمی تونستم گریه کنم.
مراسم توی خونه پدری ش برگزار می شد، من نشسته بودم یه گوشه، خواهرش اومد کنارم و گفت شیرین تویی؟ گفتم منو از کجا می شناسی؟! گفت از تعریف هایی که داداشم از تو برامون کرده بود، توی سرم انگار طبل می کوبیدن، اصلا دلم نمی خواد راجع به چیزهایی که خواهرش بهم گفت فکر کنم.
وقتی رفتم سر خاکش همش حس می کردم داره نگام می کنه، واقعا قلبم داشت له می شد، اینو با تمام وجودم احساس می کردم.
حالا من موندم و یه خاطره، فقط همین.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 16:32  توسط شیرین  | 

دیشب تولد شوهرِ خواهر شوهرم بود! الآن میگم واسه چی علامت تعجب گذاشتم:
این آقا دیشب 50 سالش شد، از اون آدمهایی که خیلی بیشتر از سنش نشون میده یا شاید سنشو کمتر اعلام میکنه! من نمیدونم جریان چیه.
بابای خودم الآن 53 سالشه ولی خیلی خوب مونده و اصلا نشون نمیده، ولی اون انگار 75 سالشه!
اصلا من خیلی دلم واسه خواهر شوهرم میسوزه! کاش میشد عکسشونو بندازم اینجا تا شما هم بفهمین چرا من همچین حسی دارم، نگران نباشید الآن یه جوری براتون توضیح میدم که انگار عکسشونو دارید میبینید!
خواهر شوهر من یه خانم 33 ساله ست، یعنی تقریبا 6 سال از من بزرگتره، مشخصات ظاهری:
قد 185 سانتی متر، وزن 75 کیلو با اندام متناسب، پوست روشن، موهای قهوه ای تیره، بینی خوش فرم و کوچولو(عمل نکرده ها!)، لب و چونه خیلی خوشگل و خوردنی و چشمهای قهوه ای تیره و خوش حالت، همیشه میخنده و حرفهای خوب میزنه، هنرمند هم هست، تابلوهایی میسازه که خدا تومن قیمت داره (قول داده یکیشو واسه من درست کنه!)، البته تابلو درست کردن یکی از هنرهاشه در کل هنرهای زیادی داره، خیلی دوست داشتنی هم هست خواهر شوهرم.
بله دقیقا همینطوریه که گفتم! حالا شوهرش:
قد 175 سانتی متر، وزنش هم فکر نکنم بیشتر از 20 کیلو باشه! موهاش کلا سفید شده و اون هم به طرز فجیعی یا رنگ میکنه یا نمیکنه در هر دو حالت فجیعه! قیافش هم که خیلی بی ریخته! اصلا توضیح نمیدم چه شکلیه!! یه کارخونه هم داره که از ارثی که از پدرش بهش رسیده و فروش خونه و ماشین و ... خریده! ( 400_300 میلیون خرجش کرده) فکر نکنید الآن کلی درآمد داره ها! نه، معمولیه.
کلا آدم خیلی بی عرضه ای هم هست همه کاره زنشه، از بس خودش گند زده به همه چی!
همیشه یا مسته یا تازه از خواب بیدار شده! که اون هم به خاطر اینه که مست بوده و زنش مجبورش کرده بخوابه تا مستی ش بپره!!
کلا آدم زبون درازی هم هست، خیلی وقتها هم ضد حاله!
مهندس الکترونیکه، آمریکا درس خونده، باباش هم یکی از پولدارهای معروفه!
الان 16 ساله ازدواج کردن!! یعنی خواهر شوهرم وقتی 17 سالش بود زنِ یه مرد 35 ساله شده!
3 تا دختر دارن، دختر بزرگشون 15 سالشه! و کوچیکه 5 ساله ست.
من نمیدونم چرا بعضی ها این همه شانس میارن و بعضی ها این همه بد شانسن!
دیشب همه خونه شون بودیم، من و شوهرم زودتر از همه رسیدیم، فکرشو بکنید که آدم شب تولدش انقدر مشروب بخوره که زنش مجبورش کنه بره بخوابه تا مستی ش بپره!
همه مهمونها اومدن و نشستیم پشت میز و شروع کردیم ( پیش غذا و مشروب) ولی اون آقا که این مهمونی به خاطر اونه خوابه!!!
آخ چقدر دوست داشتم تا فردا صبح بخوابه و مهمونی بدون اون برگذار بشه!!!
ولی خُب نمیشد چون باید شمعها رو فوت میکرد!!!!!!!!
بالاخره شازده بیدار شدن! شام خوردیم و بعدش کیک و شمع و کادو و رقص و ......
من که اصلا نرقصیدم! حتی یه قر هم ندادم!! چون دوست نداشتم!
اگه بدونید چه کادوهایی گرفت! من که خیلی حیفم اومد! چه لباسهایی واسش آورده بودن، حیف که وقتی میرن تنش زار میزنن!!
شوهر من هم رفته بود یه کراوات خیلی خوشگل واسش خریده بود، خیلی شیک بود دوست داشتم پَسش بگیرم!!!! ولی نمیشد و مجبور بودم در جواب تشکرهای اون بگم خواهش میکنم اصلا قابل شما رو نداره!!
از اول تا آخر مهمونی رفته بودم یه گوشه و داشتم عکس می دیدم! باور کنید!! خدا نکنه من یه کاری رو یا کسی رو دوست نداشته باشم، عین .... میشم! اگه پسر بودم میگفتم به تخمم هم نیست که طرف چه فکری میکنه!!
من نمیدونم چرا خواهر شوهر من زن یه همچین آدمی شده!!
یه بار از مادر شوهرم پرسیدم چرا دخترتو دادی به اون؟! (با همین صراحت!)
گفت به خدا خودش خواست با اون ازدواج کنه، هیچ کی راضی نبود!
جالب اینجاست که خواهر شوهرم هیچ وقت از زندگیش شکایت نمیکنه و اگه کسی بخواد راجع به شوهرش چیزی بگه یا اعتراضی بکنه سریع در مقابل طرف موضع میگیره و شدیدا از شوهرش دفاع میکنه! خیلی برام عجیبه که چطوری میتونه این همه شوهرش رو دوست داشته باشه!!
اولین باری که من خواهرشوهرم رو با شوهرش دیدم همش دنبال شوهرش میگشتم!! هی به شوهرم میگفتم پس شوهر خواهرت چرا نیومده؟!! اون هم میگفت بابا همونیه که کنارش واستاده! من هم عین گیجا دنبال یه آدم خوش تیپ و قدبلند کنار خواهرشوهرم میگشتم و نتیجه ای نمیگرفتم!! آخرش شوهرم مجبورشد منو ببره جلوش و بگه ایشون شوهر خواهرمه!!
خداییش این دختر حیف شده.
این زن یه اسطوره ست در نوع خودش، انقدر شوهرشو دوست داره که نگو، همیشه میخنده و اعتراضی نداره، انگار از آهنه، همه مشکلات زندگی شو خودش تنهایی حل میکنه، از هیچکی توقع نداره، همیشه از شوهرش دفاع میکنه و به طور کل خودشو وقف شوهرش و بچه هاش کرده.

هدفم از نوشتن این ماجرا این بود که بگم هنوز هم یه همچین آدمهایی وجود دارن، آدمهایی با قلبهایی اندازه دریا، آدمهایی که خیلی میفهمن و از همه بیشتر گذشت میکنن.
من وقتی خواهرشوهرمو میبینم واقعا از خودم خجالت میکشم! به خودم میگم ببین این زن چقدر باشعوره!



+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 10:5  توسط شیرین  | 


شده یه موقع هایی اینقدر بهم ریخته و سردرگمی که دلت یه جمله آرامش بخش و یه کم آینده روشن بخواد؟
در چنین شرایطی ترجیح میدی سراغ کی بری و چه کار کنی؟
من چند وقت پیش اینطوری شده بودم، البته خیلی اینطوری میشم ولی سعی میکنم این موقع ها به خودم محل نذارم ولی این دفعه واقعا نمیشد!
عین خر توی اون حالت گیر کرده بودم که یکی از دوستام بهم گفت من یه فالگیر ارمنی میشناسم معرکه ست!! دارم میرم پیشش تو هم میای؟!!
نه که فکر کنید من آدم احمقی هستم و خودم رو با این شر و ور ها گول میزنما! نه به خدا ولی نمیدونم چرا ایندفعه دوست داشتم خودمو گول بزنم!!
به هر حال رفتیم پیش اون خانمه، از همون اول که دیدمش خوشم اومد ازش، از اون خانمهایی بود که با ظاهر خیلی ساده و یه لبخند خوشگل توی صورت ملیح و شیرینشون آدمو جذب میکنن.
نشستم و قهوه مو خوردم و اون هم فنجون من رو برداشت و این طوری شروع کرد:
.... کیه؟ (صاف اسم شوهرم رو بهم گفت!!)
دوستم از شدت تعجب جیغ کشید!!!!
گفتم شوهرمه،
گفت یه خانمی به اسم ... میشناسی؟
گفتم مامانمه!
بعدش خصوصیات شوهرم و مامانم رو بهم گفت، خوبه که این دوتا هردوشون آدمهای خوبی هستن و منو هم خیلی دوست دارن و گرنه آبروم جلوی دوستم میرفت!
خیلی چیزهای دیگه هم بهم گفت که خیلی برام جالب بود.
یه چیزهایی هم راجع به آینده نزدیک بهم گفت که همش در عرض دو سه هفته بعدش برام اتفاق افتاد!!
من که خیلی از این فال قهوه خوشم اومد خداییش!
من نمی دونم اینا چطوری میتونن این چیزها رو بفهمن؟!
کسی میدونه چطوری؟؟




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 10:14  توسط شیرین  |